نوشته شده در شنبه 30 آبان 1394
بازدید : 124
نویسنده : فاطمه
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم .
ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم
سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود .
اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به
وضوح حس می کردیم .
می دونستیم بچه دار نمی شیم .
ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست .
اولاش نمی خواستیم بدونیم .
با خودمون می گفتیم .
عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه .
بچه می خوایم چی کار؟ .
در واقع خودمونو گول می زدیم .
هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم .
تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو گفت .
اگه مشکل از من باشه .
تو چی کار می کنی؟ .
فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم .
خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم .
علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد .
گفتم:تو چی؟ گفت:من؟
گفتم:آره… اگه مشکل از من باشه… تو چی کار می کنی؟
برگشت…زل زد به چشام…گفت: تو به عشق من شک داری؟ .
فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم .
با لبخندی که رو صورتم نمایان شد
خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره .
گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه .
گفت:موافقم…فردا می ریم .
و رفتیم… نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید .
اگه واقعا عیب از من بود چی؟ .
سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم .
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه .
هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم .
بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره .
یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید .
اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره هردومون دید .
با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیست .
بالاخره اون روز رسید .
علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو می گرفتم .
دستام مثل بید می لرزید .
داخل ازمایشگاه شدم .
علی که اومد خسته بود .
اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟
منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه .
اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود .
یا از خوشحالی .
روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد .
تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود .
بهش گفتم:علی… تو چته؟ چرا این جوری می کنی…؟
اونم عقده شو خالی کرد گفت: من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟ .
من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم .
دهنم خشک شده بود… چشام پراشک… گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری .
گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی… پس چی شد؟
گفت:آره گفتم… اما اشتباه کردم… الان می بینم نمی تونم… نمی کشم .
نخواستم بحثو ادامه بدم… پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم .
اتاقو انتخاب کردم .
من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم… تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم .
یا زن بگیرم… نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم… بنابراین از فردا تو واسه خودت…منم واسه خودم .
دلم شکست… نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم .
حالا به همه چی پا زده .
دیگه طاقت نیاوردم
لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم .
برگه جواب ازمایش هنوز توی جیب مانتوام بود .
درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم .
احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون .
توی نامه نوشت بودم:
علی جان…سلام .
امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی .
چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم .
می دونی که می تونم .
دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم .
وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه .
باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم .
اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه .
توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز!